آشنایی با شهید «عباسعلیآقاگلی مرزیجرانی»
تهران _ حیات
تو را از کدام گل عطرآگین میتوان بویید، ای قاصد بهشت، توتفسیر کلمه شجاعتی، تو مانند کدامین ستاره فروزان جاودانهای که در وجدان بیدار بشریت برای همیشه با افتخار حضور داری. من سرگشته و حیران را با خود به دیار حقیقت که با صفاتر و برتر از خیال است، ببر.
سال ١٣٦١ ازدواج کرد. در آن زمان عباس علی مسئول امور تربیتی آموزش و پرورش فراهان بود. علاقه خاصی به شغل خود داشت و در مطالعه آثار فلسفی شهید مطهری جدیت به خرج میداد. در سال ١٣٥٩ به استخدام آموزش و پرورش فراهان درآمد و در روستای «آقا زیارت» و «ماستِر» مشغول به کار شد و بلافاصله به خاطرانجام کارهای فرهنگی و فعال بودن، او را به عنوان مسئول امور تربیتی منطقه فراهان انتخاب کردند.
رابطه صمیمانه او با شاگردان مدرسه باعث شده بود که در طول خدمت کوتاه مدتش علاقهای فراوان بین آنها برقرار شود. میگفت: تربیت فرزندان که امانتی در پیش ما هستند بسیار با اهمیت است.
تلاش و توانمندیهای او در امور تربیتی و قرآنی باعث شد که خیلی زود در بین دانشآموزان و فرهنگیان و سایر اقشار منطقه جایگاه خاصی یافته و نقش به سزایی ایفا کند.
عباس علی در روز اول فروردین ١٣٣٩ در روستای مرزیجران به دنیا آمد. در سال ١٣٤٥ به دبستان رفت و بعد برای ادامه تحصیل در دوره دبیرستان به اراک آمد و در رشته ریاضی، دیپلم گرفت. سال آخر دبیرستان او با پیروزی انقلاب مصادف بود. تحصیل او در اراک، امکان حضور بیشتر او در راهپیماییها و تظاهرات علیه رژیم را فراهم کرده بود.
چند ماهی از ازدواجشان نگذشته بود که گفت میخواهد به جبهه برود. او به جبهه رفت . اولین نامهاش به دست همسرش رسید. در نامههایش با او حرف میزد. همسرش میگوید: حضورش را حس میکردم. با نامهها و خاطراتش انس گرفته بودم. در یکی از نامهها در تاریخ ٢/٦/١٣٦٢ نوشته بود: «ما الان اهواز هستیم معلوم نیست به کدام جبهه برویم. فعلا نامه ننویس تا وقتی مستقر شدیم من برایت نامه میفرستم. مبادا ناراحت شوی و... . چند روز از او خبری نداشتم. به سراغ خاطراتش رفتم تا آرامش یابم.
همسرش میگوید: سال ١٣٦١، از ١٨ تیر تا اوایل پاییز در جبهههای سردشت بوم. ٢٥ شهریور حمله بود. بعد از ظهر آن روز فرمانده عملیات سپاه آمد و چگونگی پاکسازی روستاها را توضیح داد. بعد از غروب آفتاب با تویوتا حرکت کردیم به سمت منطقه کله قندی در ضلع شمال شرقی سردشت. نماز خواندیم و بعد از صرف شام ساعت ٩ شب حرکت کردیم. ساعت یک نیمه شب به منطقه رسیدیم... صفحات خاطراتش را ورق زدم ولی بعد از صفحه ٤١ صفحه ٤٤ بود.
در همین فکر بودم که صدای در بلند شد. در را باز کردم. دوستش بود که با نامهای آمده بود. احساس میکردم برق شادی از چشمانم نمایان شد، سریع نامه را گرفتم و تشکر کردم. شروع کردم به خواندن نامه، بعد از احوالپرسی نوشته بود ما الان مدت ١١ روز است که در ٦٠ کیلومتری اهواز مستقریم و احتمالا به جبهههای غرب برویم. در رابطه با معلم شدنت نوشته بودی، از نظر من مانعی ندارد ولی سعی کن هر کجا هستی چه در معلمی و چه در خانه رضایت خدواند حفظ شود. نمیدانم چه بنویسم از فضای جبهه یا از سینهزدنها و دعا خواندنها، از حماقت دشمن، از امدادهای غیبی از نالههای رزمندگان در نماز شب.
در نامههایی که به همکارانش میفرستاد از اوضاع و احوال مدرسه و اداره سوال میکرد. در آن شرایط هم بوی ماه مهر را استشمام کرده بود و به یاد مدرسه، روز اول تحصیل، خاطراتش با بچهها و امور تربیتی، او را آرامش میداد.
در یکی از خاطراتش نوشته بود: خواب دیدم پیروز و سربلند از جبهه بازگشتهام و با شوق عجیبی که برای آزادی قدس به فلسطین حرکت میکنم. امیدوارم که این توفیق را داشته باشم. در مناجاتنامهاش نوشته بود:«معبودا،به قطره قطره خون شهیدان، به قطره قطره اشکهای یتیمان، به آه و نالههای مجروحان و اسیران و به شب زنده داریهای پیر جماران و مجاهدان در جبهه، ما را بر نفس اماره پیروز بگردان و از مجاهدان حقیقی راه امام زمام (عج) و امام خمینی قرار ده.
عباسعلی آقا گلی مرزیجرانی در روز شانزدهم آبان ماه سال ١٣٦٢ در «عملیات والفجر٤» در «پنجوین» عراق در حالیکه با رگبار تیربار خود سینهی دشمنان بعثی را نشانه گرفته بود عاشقانه به معبود پیوست. پیکر پاکش تا ٢٠ روز در زیر آتش دشمن قرار داشت و بعد از آزادسازی منطقه به روستای محل تولدش، «مرزیجران» اراک آورده و به خاک سپرده شد.
همسرش میگوید: در سال ١٣٦٣ به عنوان آموزگار در «فرمهین» مشغول تدریس شدم. مهرماه هر سال به یاد او میافتم که چگونه مشتاقانه منتظر مهرماه هر سال بود. در مدت کوتاه زندگیام با او فداکاری، گذشت و ایثار را آموختم و بعد از ٢٢ سال خدمت در آموزش و پرورش فکر میکنم هنوز نتوانستهام معلم خوبی مثل او باشم.
پایان پیام
منبع : ایسنا